خرید بک لینک
ترس از فراموش شدن وقتی هنوز زنده ای از ترس های بزرگ زندگی منه.... بخاطر همین هم سعی میکنم تو ذهن آدما بمونم با مهربانی ترجیحا....

چقدر موفق بودم نمیدونم....

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۶ساعت 1:25 توسط نرگس |

برچسب: نویسنده: الینا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:44

یک نفر در توییتر نوشته بود دوست دختر سابقش (این واژه ی دوست دختر و سابق را اصلا نمیپسندم همیشه میگویم ادم قبلی زندگی اش) به او پیام داده که دخترشان حالا هفت ساله ست.... با جزییات ابدا کاری ندارم برای من که دارم از این بالا به داستان نگاه میکنم هیچ چیز به اندازه جسارت یک زن جذاب نیست...یک نفر چقدر م

برچسب: نویسنده: الینا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:44

نوشته بودم لب های تو را عشق فقط بوسیده ست.... یادم نبود اما یادآوری شد....

و من به معنای کلمه ی "فقط" فکر کردم.....

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر ۱۳۹۶ساعت 12:39 توسط نرگس |

برچسب: نویسنده: الینا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:44

شاید دو سالی هست که زردآلو نمیخورم دلم برای زردآلوهای باغ پدربزرگ تنگ شده، حس کودکی، زندگی، طعم واقعی یک میوه.... طعمی که از زردآلو خاطرم هست همون طعم آبکی دفعه ی آخره.... حالا هی مامان اصرار کند که امتحان کن... هرچقدر هم بخواهم خودم را متقاعد کنم نمیشود... من میترسم... از تکرار طعم بی طعمی میترسم

برچسب: نویسنده: الینا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:44

در خیابان یک نفر صدا کرد یگانه جووون و جون را طوری ادا کرد انگار چسبیده باشد به نام یگانه، انگار پسوند نباشد....عجیب بود و فکر کردم این آدم در ناراحتی غم و عصبانیت هم یگانه جونش را همینطور صدا میزند؟ این لحن مهربان عصبانی هم میشود؟ دیوانه ام... دیوانه ام که برای هر آدم قصه ای میسازم از یک کلمه،

برچسب: نویسنده: الینا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:44

اینکه آدم در یک خانواده مذهبی به دنیا آمده باشد اما تفکرات مذهبی نداشته باشد خیلی سخت است... منظورم مذهب گرایی افراطی ست... چون کوچکترین تخطی میشود نافرمانی و دلیل اینکه خداوند دیگر دوستت نداشته باشد.... بعد تو که تا کودکی عادت کرده ای به پناه بردن به او و حالا دیگر اویی وجود ندارد تا مشکلی پیش بیای

برچسب: نویسنده: الینا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:44

داشتن دوستای رک خیلی کمک کننده س... مثلا بگه خره از سر دلسوزی با تو بود که بگم ولی نمیذاشت ترکش کنم که رک تر بگه اون نذاشتنه الکیه که مثلا دوست دارم و فلان....

یا بگه خریته اگه فک کنی کمتر از یه سال با اونم بوده، با کسی که دو سه ماهه باهاشی ازدواج نمیکنی...

ناراحت کننده س ولی خیلی درسته....

من باید دست از سر خاطرات هم بردارم....

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر ۱۳۹۶ساعت 13:10 توسط نرگس |

برچسب: نویسنده: الینا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:44

تو دلت آرام است و لابد کمتر پیش می آید که به من فکرکنی... من هم آرامم حداقل سه هفته از ماه را آرامم...

میخواهم برسم به اینکه تا الان هرچه پیش آمده اشتباه نبوده و بعد از این هم اشتباه نخواهد بود...

برسم به اینکه من به خودم ظلم کردم و حالا بخشیدن یا نبخشیدن تو مهم نیست... مهم منم که خودم را ببخشم....

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر ۱۳۹۶ساعت 13:23 توسط نرگس |

برچسب: نویسنده: الینا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:44

ایستگاهمتروولیعصربودکهگفتممنبزرگترازایننمیشم... گفتممیمونمتو۲۳سالگیباهمینسنعقلیوهمینجهانبینی... زندگیانگارحرفاموشنیدهباشهبهیکهفتهنکشیدکهزندگیممتحولشدمنبزرگتروقویترشدم... حالاادمباتجربهایهستم :) امامیدانمبازهمبزرگترمیشوم + نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 23:42 توسط نرگس |

برچسب: نویسنده: الینا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:44

راجعبهشحرفنزنیمتمومشدهرفتهنخوامحرفبرنمشعارهبخوامحرفبزنمشعاره.... منممقصربودملابدنمیتونستبهمبگهبایکیدیگهساومدهگفتهبخاطردوربودنتمومبشهسختهمناحمقهمگفتمنههههمنتحملمیکنمآدمتحملکردنی؟ الانتحملکن.... + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 17:52 توسط نرگس |

برچسب: نویسنده: الینا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:44

وقتي در عميق ترين لايه هاي روحت ميفهمي كه دلت ميخواهد به همان دوروز لعنتي كه با او بودي و همان دو روز را تا ابد زندگي كني.....فرقي نميكند حتي آن دو روز را عينا هزاربار زندگي كني يا هربار يك جور متفاوت....

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:54 توسط نرگس |

برچسب: نویسنده: الینا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 23:07

دلم ميخواست گريه كنم و بهانه نداشتم....اخر هم اخرشب نميدانم به كدام بهانه دستمال كاغذي به دست و با چشم هاي پر و بيني قرمز نشستم در اتاق وگريه كردم ، با خودم ميگويم پريودم نزديك است و من لابد تحت تاثير هورمون هاي لعنتي خسته ي حسود مهربان عصباني قرار گرفته ام كه خودم هم نميدانم چه مرگم است.... اين روزها كه بگذرد حالم خوب ميشود....بايد هزار بار تكرار كنم

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:58 توسط نرگس |

برچسب: نویسنده: الینا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 23:07

دلم میخواهد بنویسم که بودن با تو چقدر مرا آزار داد... چقدر توانستی اذیتم کنی و عین خیالت هم نباشد... چقدر بی مهری.... دلم میخواهد بگویم از عشق میترسم... چقدر میتوانی بیخیال باشی و به من فکر نکنی؟ یا بپریم ادم جدید دنیای تو چقدر مهربان است؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 14:12 توسط نرگس |

برچسب: نویسنده: الینا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 4:17

پسره ی دیوانه گفت مرا دوست دارد و با یک نه گفتن و اصرار بر همان نه، بلاکم کرد...اگر مثلا یک درصد شک داشتم به این نه گفتن که ندارم حالا، با همین بلاک مطمئنم که کار درستی کرده ام.... کسی که ادمی را دوست دارد میماند... وقتی آنقدر ساده از زندگی یک نفر حذف میشوم دلم میسوزد نسبت به ان دوستی.... ادمی بای

برچسب: نویسنده: الینا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 4:17

صفحه بندی